وفا گریه برای عشق تقدیم به تو مرگ عشق
من در عميقترين زرديها.سبز را و سپيد را و سرخ را برايِ تو آرزومندم.(دوستت دارم)دلم گرفته
مسافر
امروز گذشت
عشق و پشت پرده هایی از ابهام به خاک سپردم.
عشقی که هیچ وقت نتونستم بفهمم از کجا شروع شد و چه جوری به پایان رسید.
من گریه نکردم. غمگین نشدم. که بی رحمانه در سوگ انزوال این عشق خندیدم.
عشقی که فقط برام حکم تلقینی رو داشت که می تونست تنهایی هام و ارضاء کنه. سرد کردن عقده هایی که سالها شعله هاش شادیهایم و ذوب می کرد. می خواستم عاشق باشم. می خواستم وانمود کنم که اره منم یه عاشقم. مثل همه ی اونایی که ادعای عشق می کردن.
چه اشتباهی. من ندیده عاشق شدم. نه به خاطر خوبیهایی که می تونست یه ادم و عاشق کنه و عشق و استوارتر که من به خاطر خودم عاشق شدم. بخاطر خالی شدن از عقده هایی که هیچ کس نتونست به رازش پی ببره. همه شاد بودن. همه می خندیدن. اما من ...
من و ببخش. تو خوب بودی. تو خیلی خوب بودی و مثل همیشه می گم که بهترین ها رو لایقی. پس فراموشم کن.
بذار تو ذهنت همون مسافری باشم که به هیچ شهر و دیاری نمی موند. مسافری که بالاخره باید می رفت. دستات و برای بدرقه ام به اسمون بلند کن. نذار تو مه جاده غریب بمونم. بذار احساس کنم که من و بخشیدی
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
دوستان به خدا بی وفایی نکنید ، با دل شکسته، جدایی نکنید
یا وفا کنید تا آخر عمر یا از اول آشنایی نکنید
خيلي سخته بغض داشته باشي اما نخواي کسي بفهمه خيلي سخته که عزيزترين کس ازت بخواد فراموشش کني خيلي سخته که سالگرد اشنايی با عشقت بدون حضور خودش جشن بگيري خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن جز اونيکه فکرمي کني به خاطرش زنده اي
پس تنهام نذار. هر روز که می گذره احساس می کنم بایدی شدی که اگه نباشی می میرم. نگاهت قلبت وجودت به همشون نیاز دارم. ترکم نکن. اما نمی تونم ازت بخوام که فقط برای من زندگی کنی... دوستت دارم. نذار بترسم. برام دعا کن
اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن.
بهت قول نمی دم که ساکتت کنم...ولی قول می دم که پا به پات گریه کنم
گویند شقایق ها نمی میرند ، تا
مرگ شقایق ها دوستت دارم.
دوستت دارم
عشق خاطره ای است که زمان را توان نابودی آن نیست.
نوایی است روح پرور. شاد و خوش آهنگ. نوایی که ترنم آن
به گوش نمی رسد.
من می ترسم....
من از مرگ عشق بیم دارم. از غم خورشید. از آنانکه مرا در خاطره رها می کنند. آنانکه که می گویند عاشقن اما دروغ نگاهشان اشکارا می خندد. از سکوت. از سکوت محض نشسته بر لبهای تکیده.
ترسم را نترسان. کمکم کن تا باور کنم تو عاشقی و من عاشق عشقی واقعی... می خواهم خودم را به باور عشق نزدیک کنم. اما در هر قدم با تلنگری به دیروز پرتاب می شوم.
مرا به خاطر بسپار نه به خاطره. (ایستیریم سن)
یلدا
هیچ وقت فکرش و نمی کردم. هیچ وقت تو خیالم راه نمی دادم که بعد اون همه درد و غصه دوباره دنیای چشمات و ابری و بارونی ببینم. من و بخش. من و ببخش اگه خواستم تو رو به دست شادی هایی بسپارم که فقط ساخته ذهن بیمارم بود. هیچ وقت احساس نمی کردم بعد اون وصال، بعد اون امید، باز هم به بدرقه اشک بری. خواستم خودم و کنار بکشم تا مبادا حضور مهتاب رنگ دنیات و تغییر بده. اما اشتباه کردم. این مسافت، این فاصله، اون تغییر و حضور اون مسافر باعث شد برای مدتی نبینمت. باعث شد خیلی زود از تو و از دنیات دور بشم در حالیکه هنوز اون وعده ی قدیمی تو ذهنم نقش بسته بود . همون وعده که ما رو برای وفای پیوند استوار می ساخت. اینکه به فردایی بیاندیشم که خالی از حضور عشق نیست.
چرا من و تو.... چرا ما که دنیا رو تو این چند سال خوب شناختیم باز ازش توقع روشنایی داریم. ما که می دونیم همه چیز دنیا برای همیشه نمی مونه. ما که می دونیم هیچ ارزویی کامل نیست. ما که می دونیم خدا یه چیز و کامل به بندش نمی ده. پس چرا باز می گرییم .
چرا بازغمگینیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش می تونستم تمام خوبیهات و جوری فریاد بزنم که هیچ کس نتونه تو رو به گناهی متهم کنه. کاش می تونستم به آدمای اطرافت بفهمونم که چقدر خودخواه و بی احساسن. نمی دونم چرا؟ نمی دونم داری تاوان کدوم گناه نکرده رو پس می دی در حالیکه که هنوز به پاک بودنت ایمان دارم. کاش کنارت بودم. کاش می تونستم غم چشمات و با خاطرات دیروز پاک کنم.
به فردا فکرکن و بهم قول بده. قول بده که همیشه مثل همیشه می مونی. مثل همین بیت شعر که یه روز خودت با صدای سکوتت در آسمون زندگیم زمزمه کردی. ( تو ای زمزمه لحظه های زندگی ام صبوری را به من بیاموز) بذار بهم ثابت بشه که هنوز همون شب بی پایان منی. همونی که همیشه با زندگی مبارزه کرده و هیچ وقت از مبارزه نترسیده. نمی تونم فراموش کنم که برای رسیدن به عشق چقدر جنگیدی پس حاضر نشو به این سادگی تو این جنگ یه بازنده ی غریب بشی . دوستت دارم یلدای من
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:13
پرنده
من همان پرنده ی گمنامی بودم که در خلوت شهرها با ترانه اول همه دور من جمع شدند و کم کم وقتی سادگی ام را شناختند با پاره سنگ خیانت و بی وفایی پهنه ی بالهایم را در اوج آسمان نشانه رفتند و بر سقوط احساسم شادمان گشتند. متهم شدم . متهم به جرم بی آبرویی. ترسیدم. خواستم فرار کنم.پرواز کردم، دور شدم، به دورترین نقطه پناه بردم تا شاید درد زخمهایم در خلوت و تنهایی آن سکوت فراموش شود.
و درست همانجا بود که افسانه عشق را در میان ادمیان از یاد بردم و خیلی ساده در پیدای آدمیان ناپیدا شدم. هیچ کس من و نمی شناخت جز دختری که ارام می آید و آرام می رود.
که ناگاه خورشید از پشت آسمان همیشه ابری تابید. و تو آمدی و تنها باوری شدی که بعد این همه ناباوری بالاخره تونستم باورش کنم...
و امروز دیگه تنها نیستم. دیگه نمی ترسم. دیگه خودم و پشت رازهای زندگیم پنهون نمی کنم. چون می دونم هیچ وقت تنهام نمی ذاری.
نمی تونم باور کنم که انقدر ...
وقتی روزها با اون همه ثانیه بین من و تو فاصله می شه خیلی راحت دلم برای تمام قشنگی های با تو بودن تنگ میشه. برای لحظه هایی که تنها در نگاه تو میشه اونا رو تازه کرد. لحظه هایی که میشه گرد وغبار غم رو ازخونه دل زدود و بیرون کرد. همون لحظه هایی که میشه در دل خنده هایی بی ریا باغ رو پر از گل مینا کرد.
اره دلم برای تپش دوباره تموم اون لحظه ها تنگ است و غصه دار.
مرا به حضور در ثانیه ها دعوت کن....با تو و در کنار تو
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:13
کودکی ام را به یاد نمی اورم
امروز مثل تموم اون روزایی که دلم می گرفت وسری به اون پارک قدیمی می زدم. رفتم و روی نیمکت خاطراتش نشستم. دلم خیلی گرفته بود. هنوزم می تونستم ردپای کودکیم و احساس کنم. اینجا تنهای جاییه که هیچ وقت نخواستم از کودکیم فرار کنم.
یاد اون روزا بخیر.خیلی کوچیک بودم اما خوب می تونستم بفهمم دور و برم چی می گذره؟
هنوز نمی تونم به جواب این سوالم برسم که چرا هیچ وقت نمی خندیدم. هیچ وقت شاد نبودم. تاب، الاکلنگ، سرسره بااون همه رنگهای قشنگ که خنده ی هر بچه ای رو به اسمون سوق می داد نمی تونست دل من و شاد کنه. خیلی اروم بودم. یه کودک اروم که یادش رفته بود یه کودکه و باید مثل تموم بچه هاشاد باشه و بخنده. خیلی چیزا داشتم که تو اون روزا ارزوی هر کودک چند ساله بود. اما باز هم نمی خندیدم و باز غمگین بودم.
چون احساس می کردم یه چیزی باید باشه که نیست. یه چیزی که بتونه حس حیرانیم و ارضا کنه.
زمان این عنصر حاکم به جهان هم گذشت....
لباس کودکی رو از تن بیرون اوردم. خیلی چیزا عوض شد و یاد گرفتم که بخندم. چون فهمیدم میشه خیلی چیزا رو پشت همین خنده های تصنعی پنهون کرد. همون چیزایی که فقط سهم دنیای درونته و هیچ کس اجازه نداره به حریمش نفوذ کنه.
دوستت دارم و تو تنها شادی هستی که من و عاشقانه و واقعی شاد می کنه. تنهام
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:14
آموختن آسان نیست....
خستگی هر آن در کمین است.
آزرده می شوی، احساس شکست می کنی. شک می کنی که رها کنی و بگذری،
می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده.
اما نه....
تو بازنده نیستی که، یک مبارزی.
پیش از آنکه برنده باشیم بازنده باشیم.
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.
باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشی،
در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:15
و باز ترس
نکند شکوفه روزی به کویر دل ببندد همه جا بهار باشد گل من ولی بمیرد
من تو را داشتم . هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شدم تو به من نگاه می کردی و لبخند می زدی، من همیشه نگاه های تو را قطره قطره جمع می کردم تا این که یک روز صبح متوجه شدم از قطره قطره نگاهت دریایی ساخته ام. اما یک شب دزدان به دریای من حمله کردند و هم تو و هم دریای مرا دزیدند
سفر کردم، همه جا را گشتم و خواستم که بازگردی اما ....
هنوز اخرین لبخندت را به یاد دارم. تو می خندیدی. من نیز خندیدم. تنها دریا را از دزدان پس گرفتم و بازگشتم.
و امروز در دل همان دریاست که در اوج نیاز به یک قطره نگاه تو باز به آسمان خوشبختیت می نگرم و گاه می خندم.
شادی من در شادی توست که تجلی می یابد.(دوستت دارم)
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:16
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشک از دیگانش جاری شد و گفت:
دیوانگیست!!!
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:16
دلم می گیره
خیلی دوستش دارم. دوستم داره. اما عاشقم نیست. می گه عشق بزرگتر از اونه که بخوایم به دنیای کوچیک خودمون نسبتش بدیم. شاید حق با اون باشه. اما همه یه روز عاشق می شن. و تو هم عاشق می شی. عاشق همون غریبه که بالاخره از مقابل نگاهت رد میشه و همون یه عبور برای یه عمر عاشقی کافیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم می گیره اما این مهم نیست.مهم اینه که تو شاد باشی و این شادی درگرو عاشق شدن توست. پس عاشق شو حتی اگه قراره سهم دنیای عشقت همون مسافر غریب باشه.
دوستت دارم به خاطر تمام خوبیهات
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:17
ارزو
خیلی سخته خواستن و نتوانستن. و من خیلی چیزها رو خواستم اما نشد. مثل دوران پاک کودکی که بهم یاد دادند به آسمون نگاه کنم تا با د یدن ستاره ی دنباله دار ارزومو فریاد بزنم، سالیان سال به اسمون زل زدم اما باز هم خبری از ستاره نشد.
می گن برای طلوع ارزو باید تلاش کرد. باید جدی و ساعی بود و من بودم و باز هم نشد
چون هیچ کس نخواست که من به میهمانی ارزو برم. هیچ کس نبود که تصویر ارزوم و قاب کنه. همه تنهام گذاشتن. همه ا ونایی که باید می بودن تا منم باشم .
و امروز هر کسی ازم می پرسه چه ارزویی داری دیگه نمی تونم تصویرگر یه ارزو باشم. ذهنم خالی ازهر ارزوییست.
من و ببخش اگه نمی تونم ارزو کنم
دوستت دارم
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:17
تولد با گریه کودکی با بازی جوانی با شهوت
عشق با لذت پیری با حسرت تکرار تا ابدیت
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:17
عشق.عشق می آفریند
باورکن...
فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند
دوست ندارم بگم كه دوست دارم دوست دارم كه ...
احساس كني دوست دارم....
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:18
اشک
من از خویشتن خسته ام. ازانانکه که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ نکردند.
من از خویشتن می گریزم که خوب می دانم رفتار و کردارم تو را سخت می ازارد. می خواهم در خود گم شوم تا انی را پیدا کنم که تو می خواهی. می خواهم شاد باشم لااقل در کنار تو.
اما ....
اما شب شب تاریکی است. و من...
دوستت دارم
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:18
بهترين چيز:
رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق،تراست*
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:20
دلم گرفته
دلم گرفته.....
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم ....
******************************************************
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:20
می خواهم باور کنم که دنیا گاهی به کام ما نیز می گردد..
می خواهم باور کنم که این زمان گاهی می ایستد تا خستگی گرده هایم را بر زمین افکنم
می خواهم باور کنم که با تو کشتی خوشبختی در ساحل امکان خواهد نشست
می خواهم باور کنم سکوتم را بی سبب و بیهوده نشکسته ام
گمانم هست که یاورم خواهی بود..یاریم خواهی کرد و کوله بار کهنه ام را بر دست خواهی گرفت
می خواهم باور کنم که هستی ..و من تنها نیستم
می خواهم باور کنم که رنگین کمان زندگی هفت رنگ دارد..سبز ..زرد..قرمز..
و تو هفت رنگ ان را یکجا برایم به ارمغان می اوری
می خواهم باور کنم که من نیز هستم
می خواهم باور کنم که ...
اما نمی توانم .............................
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:21
من عاشقم. هنوز آخرين لبخند تلخت از جلوی چشمام پاک نشده. هنوز جای پات رو قلبمه.
و عشق همان عشق ...
همان عشق که از پشت فرسنگها هنوز بیدار است. هوس نیست. که هوس در فاصله می میرد. بنگر که فاصله چه بیداد می کند. دوستت دارم
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:21
چشمهایت چه دورها را می پیمایند؟ نگاهم را به خاطر بسپار
( تقدیم با عشق)
تبریک والن تاین به تمام عاشقایی که با عشق صادقن. دوستت دارم. و این روز و بهت تبریک می گم.
ای عزیز فریادی سر کن تا زندگان مرگ ـ تا شبنم و ستاره ـ بدانند خورشید زنده است
و من ...
من همیشه در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوا خواهم نمود اما تو بگو که چرا ؟
چرا این چنین طولانی است این شبهای بی ستاره
شاید یه روز بعد این همه فاصله تو نگاه همون مترسک همیشه بیدار انقدر به هم برسیم که دیگه واسه تنهایی بهونه ای نمونه به امید اون روز دوستت دارم
نويسنده: مریم
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 18:26
http://www.eshghe-iroooni.blogfa.com/
ادامه مطلب
تقدیم به تو
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت
17:46 توسط ابوالفضل خیرالهی| |






استاد شجریان
